تبلیغات
عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب - گوهر فروش
 
عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب
چرا غم میخوری از بهر مردن ..... مگر آنان ک غم خوردن نمردند
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل بدست کمان ابروئیست کافر کیش
خیال حوصلهء بحر میپزد هیهات
چه هاست در سر این قطره محال اندیش
بکوی میکده گریان و سرافکنده روم
چرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنییّ دون مکن درویش

مدیر وبلاگ : ی مرد
نویسندگان
نظرسنجی
منو چقدر دوست داری؟








شهریار:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

 

من از این شعر خوشم اومد گزاشتم دلیلی خاصی ندارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 15 تیر 1392
یکشنبه 16 تیر 1392 02:45 ق.ظ
سلام داداشی این مطلبت خیلی زیبا بود البته باید زندگینامه شهریار رو بدونی تا دقیق بفهمیش
بنا ب داستان استاد شهریار و شعرش جوابی براش گفتم بخون خالی از لطف نیست:

یار و همسر نگرفتی که گرو بود سرت
ب سر ارزش چ بَود گر کنی نابود دلت
تو ک صاحب نظر و اهل دانی خود
از چه رو عشق بخوانی هوست؟
پدر عشق، تن معشوق تو را به زر و سیم فروخت
ورنه آن دل که تو عاشق بودی بند بود ب دلت
تو دل معشوق همی خواستنی یا تن او؟
تن او بادگری غم کم است بسته بود دلش را به دلت
تو که از کوچه معشوقه خود میگذری
شد ببینی که دیریست نظرش بر راهست
یا که تا عشق تو را زور به دست دگری داد
دست دادی به دست دگر و رفتی راه دگرت
پدر عشق بسوزد که همه عالم سوخت
حالیا عشق بَود حَرم دم و بازدمت
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
همه را هیچ گرفتند بظلم و بگفتند بی گهرت
هنر گر گره بند زر و سیم بود
دگر آن را به چه ارزد؛بسرت
گر هنر راه نداشت بهر یاری حبیب
تو محبی بخر آزادی او و بپرداز سرت
تو خود آن سیزدهی کز همه عالم به دری؟
عشق گر سربزند دلبردت از همه عالم به درت
خون دل موج زند گر به دلت چون یاقوت
گوهر عشق به یاقوتی چشم زخم زند بر جگرت
شهریارا گر لعل لب و دل همچون گهرت
نبودت هرگز سلوک سخت نبود در راهت
به راحت نتوان برد قدم در راهت
که همه عمر برفتی و بسوخت همه دل از آهت
ی مردجواب سوالتو نمیدم
چون نظرم برا خودم محترمه
و ازش نمیگزرم
پای حرفم میمیونم
نمیتونی قانعم کنی
یکشنبه 16 تیر 1392 02:22 ق.ظ
یُخ بابا آدام الوپسان...

سینه بیر دشت مغان دیرقوزی یان ـ یانه یاتیب

منیم آغلار گوزومی ، اوردا آراز ایله میسن

تازا شاعر ، بو دنیز هرنه باخیرسان دیبی یوخ

چوخ اوزاتسان بوغازی ، اورده گی قاز ایله میسن
ی مرد
دای نملیک دا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :